پارسال اين موقع ها يه شعر از فريدون گذاشتم كه احتمالا شما نديدينش (= اينجا نديدينش ) حالا ذهن خلاقم مي گه براي ايجاد تنوع و جلوگيري از تكرار ، از فريدون مشيري براتون يه شعر بذازم كه خودمم دوسش دارم ....
چطوره اسم بلاگم عوض كنم بزارم فريدون و دوستان يا يه همچين چيزايي....
خوب چه كنيم ديگه فريدون و سهراب و اخوان و ... جزيي از دنياي كوچولوي مان....
باز كن پنجره را ،كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است.
همه ي چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده ست
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده است
باز كن پنجره را ،اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگي با جگر خاك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
توي تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با ناك چه كرد؟
با سرو سينه گل هاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
حاليا معجزه باران را باور كن
وسخاوت را در چشم چمن زار ببين
ومحبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد!
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره را
و بهاران را
باور كن
يك نفس ياد خدا،
يك سبد خاطر آسوده،
يك بغل شبنم آرامش صبح،
يك هزار جمله از جنس دعا،
همه تقديم شما....
لحظه ي تحويل سال، سر سفره ي هفت سين كه مي شينم، موقع دعا خوندن كه مي شه هميشه يادم مي ره چي مي خوام بگم براي همين مي گم
همه ي آرزوهامون رو برآورده كن.... خدايا
