سلام....
ما رو نمي بينين خوشين؟
يه ماه شد نه؟
راستش امتحان و بدبختي و ...
- امروز چه طور بود؟
- مثل ديروز؟ و مثل روز قبلش....
- ديروز جه جور روزي بود؟
- خسته كننده ، يكنواخت....
- چرا آخه؟
- بس كه من بدبختم...
- تو؟... چرا اين جوري فكر مي كني؟
- چرا نداره كه....
- تو سالن امتحان مدرسمون نوشته بود "امروز فرداييست كه ديروز منتظرش بودي" به نظرم جمله ي قشنگيه البته بگم كه نويسندش گمنام كه سرقت ادبي محسوب نشه...
حتما مي خواي بگي من ديروز منتظر هيچ فردايي نبودم....
- چرا بودم... ولي اون فردا هرگز نمي رسه....
- چون كه براي رسيدن بهش تلاش نمي كني.... زندگي اين جوريه اگه تو سعي نكني پيش ببريش هر روزت مثل روز قبلت مي شه، يكنواخت و كسل كننده....
اينم بگيم و موعظه رو تموم كنيم:
ديروز گذشت، فردا شايد نيايد، امروز را غنيمت بشمار
اوه... شد عين اين كتاباي روانشناسي كه وقتي مي خونيشون دلت مي خواد به همشون عمل كني ولي به روز نكشيده همه ي قول و قرارات و زير پا مي زاري....
بگذريم....
عاشق اين شعر سهرابم :
دنگ ....، دنگ....
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
دنگ...، دنگ...
لحظه ها مي گذرد.
انچه بگذشت نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است.
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:
خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وارهانيده از انديشه ي من رشته ي حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.
پرده اي مي گذرد،
پره اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ:
دنگ...، دنگ...،
دنگ...
