تبليغاتX
دنیای کوچک من
گفتنی ها و شنیدنی ها


قطار مي رود
   تو مي روي
     تمام ايستگاه مي رود ...

و من چقدر ساده ام
   که سال هاي سال
      در انتظار تو
         کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
           و همچنان
              به نرده هاي ايستگاهِ رفته
                       تکيه داده ام ! ...
-------------------------------------------
 
و "قاف" آخر عشق است
        جایی که نام کوچک من
                        آغاز می شود...
 
                                    « قیصر امین پور »
 
حرفی نیست:
           پاینده باشید....

نوشته شده توسط روژین در ساعت 8:15 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام....

ما رو نمي بينين خوشين؟

يه ماه شد نه؟

راستش امتحان و بدبختي و ...

 

- امروز چه طور بود؟

- مثل ديروز؟ و مثل روز قبلش....

- ديروز جه جور روزي بود؟

- خسته كننده ، يكنواخت....

- چرا آخه؟

- بس كه من بدبختم...

- تو؟... چرا اين جوري فكر مي كني؟

- چرا نداره كه....

- تو سالن امتحان مدرسمون نوشته بود "امروز فرداييست كه ديروز منتظرش بودي" به نظرم جمله ي قشنگيه البته بگم كه نويسندش گمنام كه سرقت ادبي محسوب نشه...

حتما مي خواي بگي من ديروز منتظر هيچ فردايي نبودم....

- چرا بودم... ولي اون فردا هرگز نمي رسه....

- چون كه براي رسيدن بهش تلاش نمي كني.... زندگي اين جوريه اگه تو سعي نكني پيش ببريش هر روزت مثل روز قبلت مي شه، يكنواخت و كسل كننده....

اينم بگيم و موعظه رو تموم كنيم:

ديروز گذشت، فردا شايد نيايد، امروز را غنيمت بشمار

 

اوه... شد عين اين كتاباي روانشناسي كه وقتي مي خونيشون دلت مي خواد به همشون عمل كني ولي به روز نكشيده همه ي قول و قرارات و زير پا مي زاري....

بگذريم....

 

عاشق اين شعر سهرابم :

دنگ ....، دنگ....

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ.

 

زهر اين فكر كه اين دم گذر است

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.

لحظه ام پر شده از لذت

يا به زنگار غمي آلوده است.

ليك چون بايد اين دم گذرد،

پس اگر مي گريم

گريه ام بي ثمر است.

و اگر مي خندم

خنده ام بيهوده است.

 

دنگ...، دنگ...

لحظه ها مي گذرد.

انچه بگذشت نمي آيد باز.

قصه اي هست كه هرگز ديگر

نتواند شد آغاز.

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

بر لب سرد زمان ماسيده است.

تند بر مي خيزم

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

رنگ لذت دارد، آويزم،

آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:

خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پيكر او مي ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ...

فرصتي از كف رفت.

قصه اي گشت تمام.

لحظه بايد پي لحظه گذرد

تا كه جان گيرد در فكر دوام،

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

وارهانيده از انديشه ي من رشته ي حال

وز رهي دور و دراز

داده پيوندم با فكر زوال.

 

پرده اي مي گذرد،

پره اي مي آيد:

مي رود نقش پي نقش دگر،

رنگ مي لغزد بر رنگ.

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ:

دنگ...، دنگ...،

دنگ...

نوشته شده توسط روژین در ساعت 6:25 بعد از ظهر | لینک  | 

     پارسال اين موقع ها يه شعر از فريدون گذاشتم كه احتمالا شما نديدينش (= اينجا نديدينش )  حالا ذهن خلاقم مي گه براي ايجاد تنوع و جلوگيري از تكرار ،  از فريدون مشيري براتون يه شعر بذازم كه خودمم دوسش دارم ....

     چطوره اسم بلاگم عوض كنم بزارم فريدون و دوستان يا يه همچين چيزايي....

     خوب چه كنيم ديگه فريدون و سهراب و اخوان و ... جزيي از دنياي كوچولوي مان....

 

باز كن پنجره را ،كه نسيم

روز ميلاد اقاقي ها را

جشن مي گيرد

و بهار

روي هر شاخه كنار هر برگ

شمع روشن كرده است.

همه ي چلچله ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

كوچه يكپارچه آواز شده ست

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقي ها را

گل به دامن كرده است

باز كن پنجره را ،اي دوست

هيچ يادت هست

كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگي با جگر خاك چه كرد؟

هيچ يادت هست؟

توي تاريكي شب هاي بلند

سيلي سرما با ناك چه كرد؟

با سرو سينه گل هاي سپيد

نيمه شب باد غضبناك چه كرد؟

هيچ يادت هست؟

حاليا معجزه باران را باور كن

وسخاوت را در چشم چمن زار ببين

ومحبت را در روح نسيم

كه در اين كوچه تنگ

با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقي ها را

جشن مي گيرد!

خاك جان يافته است

تو چرا سنگ شدي؟

تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟

باز كن پنجره را

و بهاران را

باور كن

 

 

 

 

يك نفس ياد خدا،

يك سبد خاطر آسوده،

يك بغل شبنم آرامش صبح،

يك هزار جمله  از جنس دعا،

همه تقديم شما....

لحظه ي تحويل سال، سر سفره ي هفت سين كه مي شينم، موقع دعا خوندن كه مي شه هميشه  يادم مي ره چي مي خوام بگم براي همين مي گم

همه ي آرزوهامون رو برآورده كن.... خدايا

نوشته شده توسط روژین در ساعت 6:52 بعد از ظهر | لینک  | 

 سلام

شکایت نمی خوام بکنم کم  سر زدین چون خودم تنبلی کردم. خبر نکردم (شعر گفتم)

گفتم دیگه از شعر بیشتر استقبال می کنین شعر بنویسم.

این شعرو دوست دارم

لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است

                                "مهدی اخوان ثالث"


نوشته شده توسط روژین در ساعت 9:15 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام

اول اينكه ببخشيد اگه يه كم دير به روز شدم

دوم اينكه خبر نكردم كسي رو چون كه ....

و سوم ...

فكر مي كنم جديدا شعر زياد نوشتم. موافقين؟

خوب پس شعر نمي نويسم.

پس چي بنويسم؟؟؟

اصلا هيچي نمي نويسم

مي خوام چند تا عكس بزارم.

 

و چهارم من كسي رو خبر نكردم ببخشيد ديگه...

نوشته شده توسط روژین در ساعت 7:5 بعد از ظهر | لینک  | 

مي گن سلام سلامتي مياره

پس سلام

راستش هنوز دقيقا نميدونم چي ميخوام بنويسم گفتم براي خالي نبودن عريضه بيام تراوشات ذهني مو بنويسم.

بذار يه كم فكركنم......

الان هيچي تو ذهنم نمي ياد.

حالا براي خالي نبودن عريضه يه چيزاي مينويسم اميدوارم خوشتون بياد....

 

به كعبه گفتم تو از خاكي منم خاك، چرا بايد به دور تو بگردم؟ ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي، برو با دل بيا تا من بگرم.

از ميان كساني كه براي دعاي باران به تپه ها مي روند، تنها كساني كه با خود چتري به همراه مي آورند به كار خود ايمان دارند. (چخوف)

در مسيري كه براي رسيدن به هدفم طي مي كنم از سنگ هايي كه به طرفم پرتاب مي شود به عنوان پله استفاده مي كنم.

 هيچ وقت مغرورنباش: حباب ها هميشه قرباني هواي درون خود مي شوند.

مانده ام دركوچه هاي بي كسي / سنگ قبرم ر نمي سازد كسي / سوختم خاكسترم را باد برد / بهترين دوستم مرا از ياد برد.....

لاكپشت ها هم عاشق مي شن ولي تحمل درد عشق براشون راحت چون حداقل عشقشون آروم آروم تركشون ميكنه ........

من آهنگ غريب روزگارم / غمي در انتهاي سينه دارم / تمام هستي ام يك قلب پاك است / كه آن را زير پايت مي گذارم.

 

از نظراتتون ممنون بازم سر افرازمون كنين......

تا يادم نرفته اينم بگم شعري كه نوشته بودم اثر فريدون مشيري بود      با تشكر از عابد عزيز

نوشته شده توسط روژین در ساعت 4:49 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام وقتتون بخير اميدوارم تابستون برفي بهتون خوش گذشته باشه ببخشيد يه مدت نبودم (عوضش خوش به حال شما شد) يه كم دلم گرفه بود....

چند تا چيز مي خواستم بگم :

اول : دلم براتون تنگيده بود، ولي چيزي كه مي خوام بگم اينه كه تشكر مي كنم از همه اونايي كه تو اين مدت اومدن و بهم سر زدن، كلبه مونو منور كردن.

دوم : از ركسانا جون و روژين جون مي خوام آدرساشون اگه مي شه برام بزارن كه منم بتونم بهشون سر بزنم.

سوم : منظور روژين خانم دقيقا نفهميدم ولي بايد بگم " از كوزه همان برون تراود كه در اوست"

چهارم : اين شعرو جايي خوندم خوشم اومد نوشتمش و شاعرشم نميدونم كيه هر كس مي دونه برام نظر بزاره لطفا

همه می پرسند

     چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

            چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

                     چیست در بازی آن ابر سپید

                            روی این آبی آرام بلند

 )                                که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

                                      چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟(

-چیست در خنده ی جام

          که تو چندین ساعت

               مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر

       نه به آب

               نه به برگ

                   نه به این آبی آرام بلند

                              نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

                                             نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم

         من مناجات درختان را هنگام سحر

             رقص عطر گل یخ را با باد

                نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

                            صحبت چلچله ها را با صبح

                                     نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

                                            گردش رنگ طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم!

      به تو می اندیشم!

                ای سرا پا همه خوبی

                       تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

    همه جا

         من به هر حالی که باشم به تو می اندیشم

                 تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

    تو بمان و تنها با من تو بمان

      جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

        من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

              اینک این من که به پای تو در افتادم باز

                 ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

   تو ببند

       تو بخواه

         پاسخ چلچله ها را تو بگو

            قصه ی برگها را تو بخوان

تو بمان و تنها با من تو بمان

       در دل ساغر هستی تو بجوش

        من